من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
این جا سرزمین پنجره های بی منظره است . قاب های پرده کشیده ، درب های قفل و لب های دوخته ، چه رضا خان بدوزدش ، چه شرم حضور و چه محافظه کاری .
این جا پهنه ی عشق های سودایی و خودآزارنده است . عشق هایی که هیچ گاه ابراز نمی شود .
عرصه ی مردان یک سینه سخن و لب خاموش و زنان تحقیر شده و مطیع .
ممنوعه ها هرچه قدر هم که عمومی باشند ناخودآگاه ممنوعه های شخصی را به ذهن متبادر می کنند تا این گونه باشد که سیاسی ترین اشعارمان عاشقانه ترین ها باشند . عاشقانه هایی که با " ز من نگارم حبیبم خبر ندارد . . . " آغاز می شوند و با " جز انتظار و جز استقامت ، وطن علاج دگر ندارد " به پایان می رسند .
عجیب نیست در زمانه ای که محرمانه ترین اسناد سی سال بعد منتشر می شوند و یا دست کم منعی برای دسترسی ندارند هنوز بعضی از ناگفته های انقلاب مشروطه در محاق است یا کتاب هایی هست که بیش از نیم قرن است توقیف اند ؟
مرغ سحر و یار دبستانی هنوز ترانه های اعتراضند و در بر همان پاشنه می چرخد و ملتی که حرف زدن نمی داند و گفتمان نمی شناسد نمی گوید ، نمی گوید ، و کار که از حد می گذرد منفجر می شود .
از کودکی توپ با پیغام های بوسه در دستان ما جابه جا می شود و نگاه است که با نگاه آشناست و پاسخ می دهد و سرشت ما را با استعاره ، کج فهمی و مغلق گویی پر می کند تا بهترین گنجینه ی کنایات را داشته باشیم .
نمی توان سرراست حرف زد ، همواره مانعی هست ، چه درونی ، چه الوهی و چه بیرونی .
چرا که همیشه ترسی هست و جباری و ناخودآگاهی تاریخی سرشار از دولت های مستعجل و ثباتی که هیچ گاه در این خراب آباد نپاییده است . پس همیشه باید پلی پشت سر باقی بگذاری و راهی برای توجیه .
دو قلاب و یک نقطه چین ، سه نقطه در یک قاب ، اگرچه از نظر شمایلی شاید عمر چندانی نداشته باشد اما در باطن حدیث مکررهمیشه ی این ملت بوده است .
اولین بار که به یادش می آورم در گزارش قتل های زنجیره ایست پس از دوم خرداد که در خبر چنین خوانده می شود : " در این گزارش ، بدون ذکر نام . . . " .
مثل هر گمشده ی دیریافته ، زود جای خود را باز می کند تا می رسد روی جلد " پیام امروز " که میان دو قلاب سه پیچ زنگ زده است و آچار اصلاحات هرچه زور می زند نمی تواند بازش کند و این راز سر به مهر هم چنان افسانه می ماند تا هرکه از ظن خود یارش شود ، حدیث خود در آن بگوید و کام خویش از آن بجوید .
سه نقطه در قلاب ، کارش انگار همیشه به قلاب انداختن است ، در دام کشیدن . قلاب کج فهمی و سوء تفاهم و خاموش کردن چراغ های رابطه، جایی که جایش نیست ، یا دام شیفتگی و شوریدگی و بیان حس های برتر از کلمات ، آن جا که تنها جای اوست .
دوستی برایم پیامی فرستاده بود و تبریکی گفته بود با همین [ . . . ] ، هیچ حرفی یا لطفی جای آن را نمی گرفت و من در آن هرچه می خواستم گذاشتم . فضایی خالی برای خیال پردازی و مجالی برای در رویا دیدن آن چه که می خواهی ، و دریغا که حرمان ، همیشه محرم ترین همدم و همنشین ما در شب ها و روزهای نانوشته مان بوده است .
و در فضای مجازی اگرچه باز هم در برپاشنه ی همان درد بی درمان می گردد ، اما دست کم یک تفاوت اساسی وجود دارد، و آن این که [ . . . ] می تواند به جای ناگفته ها و ناکرده ها ، این بار به جای گوینده بنشیند و در همین فرآیند جای گزینی شاید مفری باشد کوچک تر از گلوگاه پرنده ای ، شاید . . .
تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
این جا سرزمین پنجره های بی منظره است . قاب های پرده کشیده ، درب های قفل و لب های دوخته ، چه رضا خان بدوزدش ، چه شرم حضور و چه محافظه کاری .
این جا پهنه ی عشق های سودایی و خودآزارنده است . عشق هایی که هیچ گاه ابراز نمی شود .
عرصه ی مردان یک سینه سخن و لب خاموش و زنان تحقیر شده و مطیع .
ممنوعه ها هرچه قدر هم که عمومی باشند ناخودآگاه ممنوعه های شخصی را به ذهن متبادر می کنند تا این گونه باشد که سیاسی ترین اشعارمان عاشقانه ترین ها باشند . عاشقانه هایی که با " ز من نگارم حبیبم خبر ندارد . . . " آغاز می شوند و با " جز انتظار و جز استقامت ، وطن علاج دگر ندارد " به پایان می رسند .
عجیب نیست در زمانه ای که محرمانه ترین اسناد سی سال بعد منتشر می شوند و یا دست کم منعی برای دسترسی ندارند هنوز بعضی از ناگفته های انقلاب مشروطه در محاق است یا کتاب هایی هست که بیش از نیم قرن است توقیف اند ؟
مرغ سحر و یار دبستانی هنوز ترانه های اعتراضند و در بر همان پاشنه می چرخد و ملتی که حرف زدن نمی داند و گفتمان نمی شناسد نمی گوید ، نمی گوید ، و کار که از حد می گذرد منفجر می شود .
از کودکی توپ با پیغام های بوسه در دستان ما جابه جا می شود و نگاه است که با نگاه آشناست و پاسخ می دهد و سرشت ما را با استعاره ، کج فهمی و مغلق گویی پر می کند تا بهترین گنجینه ی کنایات را داشته باشیم .
نمی توان سرراست حرف زد ، همواره مانعی هست ، چه درونی ، چه الوهی و چه بیرونی .
چرا که همیشه ترسی هست و جباری و ناخودآگاهی تاریخی سرشار از دولت های مستعجل و ثباتی که هیچ گاه در این خراب آباد نپاییده است . پس همیشه باید پلی پشت سر باقی بگذاری و راهی برای توجیه .
دو قلاب و یک نقطه چین ، سه نقطه در یک قاب ، اگرچه از نظر شمایلی شاید عمر چندانی نداشته باشد اما در باطن حدیث مکررهمیشه ی این ملت بوده است .
اولین بار که به یادش می آورم در گزارش قتل های زنجیره ایست پس از دوم خرداد که در خبر چنین خوانده می شود : " در این گزارش ، بدون ذکر نام . . . " .
مثل هر گمشده ی دیریافته ، زود جای خود را باز می کند تا می رسد روی جلد " پیام امروز " که میان دو قلاب سه پیچ زنگ زده است و آچار اصلاحات هرچه زور می زند نمی تواند بازش کند و این راز سر به مهر هم چنان افسانه می ماند تا هرکه از ظن خود یارش شود ، حدیث خود در آن بگوید و کام خویش از آن بجوید .
سه نقطه در قلاب ، کارش انگار همیشه به قلاب انداختن است ، در دام کشیدن . قلاب کج فهمی و سوء تفاهم و خاموش کردن چراغ های رابطه، جایی که جایش نیست ، یا دام شیفتگی و شوریدگی و بیان حس های برتر از کلمات ، آن جا که تنها جای اوست .
دوستی برایم پیامی فرستاده بود و تبریکی گفته بود با همین [ . . . ] ، هیچ حرفی یا لطفی جای آن را نمی گرفت و من در آن هرچه می خواستم گذاشتم . فضایی خالی برای خیال پردازی و مجالی برای در رویا دیدن آن چه که می خواهی ، و دریغا که حرمان ، همیشه محرم ترین همدم و همنشین ما در شب ها و روزهای نانوشته مان بوده است .
و در فضای مجازی اگرچه باز هم در برپاشنه ی همان درد بی درمان می گردد ، اما دست کم یک تفاوت اساسی وجود دارد، و آن این که [ . . . ] می تواند به جای ناگفته ها و ناکرده ها ، این بار به جای گوینده بنشیند و در همین فرآیند جای گزینی شاید مفری باشد کوچک تر از گلوگاه پرنده ای ، شاید . . .