Jul 31، 2007


من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی

این جا سرزمین پنجره های بی منظره است . قاب های پرده کشیده ، درب های قفل و لب های دوخته ، چه رضا خان بدوزدش ، چه شرم حضور و چه محافظه کاری .
این جا پهنه ی عشق های سودایی و خودآزارنده است . عشق هایی که هیچ گاه ابراز نمی شود .
عرصه ی مردان یک سینه سخن و لب خاموش و زنان تحقیر شده و مطیع .
ممنوعه ها هرچه قدر هم که عمومی باشند ناخودآگاه ممنوعه های شخصی را به ذهن متبادر می کنند تا این گونه باشد که سیاسی ترین اشعارمان عاشقانه ترین ها باشند . عاشقانه هایی که با " ز من نگارم حبیبم خبر ندارد . . . " آغاز می شوند و با " جز انتظار و جز استقامت ، وطن علاج دگر ندارد " به پایان می رسند .
عجیب نیست در زمانه ای که محرمانه ترین اسناد سی سال بعد منتشر می شوند و یا دست کم منعی برای دسترسی ندارند هنوز بعضی از ناگفته های انقلاب مشروطه در محاق است یا کتاب هایی هست که بیش از نیم قرن است توقیف اند ؟
مرغ سحر و یار دبستانی هنوز ترانه های اعتراضند و در بر همان پاشنه می چرخد و ملتی که حرف زدن نمی داند و گفتمان نمی شناسد نمی گوید ، نمی گوید ، و کار که از حد می گذرد منفجر می شود .

از کودکی توپ با پیغام های بوسه در دستان ما جابه جا می شود و نگاه است که با نگاه آشناست و پاسخ می دهد و سرشت ما را با استعاره ، کج فهمی و مغلق گویی پر می کند تا بهترین گنجینه ی کنایات را داشته باشیم .
نمی توان سرراست حرف زد ، همواره مانعی هست ، چه درونی ، چه الوهی و چه بیرونی .
چرا که همیشه ترسی هست و جباری و ناخودآگاهی تاریخی سرشار از دولت های مستعجل و ثباتی که هیچ گاه در این خراب آباد نپاییده است . پس همیشه باید پلی پشت سر باقی بگذاری و راهی برای توجیه .
دو قلاب و یک نقطه چین ، سه نقطه در یک قاب ، اگرچه از نظر شمایلی شاید عمر چندانی نداشته باشد اما در باطن حدیث مکررهمیشه ی این ملت بوده است .
اولین بار که به یادش می آورم در گزارش قتل های زنجیره ایست پس از دوم خرداد که در خبر چنین خوانده می شود : " در این گزارش ، بدون ذکر نام . . . " .
مثل هر گمشده ی دیریافته ، زود جای خود را باز می کند تا می رسد روی جلد " پیام امروز " که میان دو قلاب سه پیچ زنگ زده است و آچار اصلاحات هرچه زور می زند نمی تواند بازش کند و این راز سر به مهر هم چنان افسانه می ماند تا هرکه از ظن خود یارش شود ، حدیث خود در آن بگوید و کام خویش از آن بجوید .
سه نقطه در قلاب ، کارش انگار همیشه به قلاب انداختن است ، در دام کشیدن . قلاب کج فهمی و سوء تفاهم و خاموش کردن چراغ های رابطه، جایی که جایش نیست ، یا دام شیفتگی و شوریدگی و بیان حس های برتر از کلمات ، آن جا که تنها جای اوست .
دوستی برایم پیامی فرستاده بود و تبریکی گفته بود با همین [ . . . ] ، هیچ حرفی یا لطفی جای آن را نمی گرفت و من در آن هرچه می خواستم گذاشتم . فضایی خالی برای خیال پردازی و مجالی برای در رویا دیدن آن چه که می خواهی ، و دریغا که حرمان ، همیشه محرم ترین همدم و همنشین ما در شب ها و روزهای نانوشته مان بوده است .

و در فضای مجازی اگرچه باز هم در برپاشنه ی همان درد بی درمان می گردد ، اما دست کم یک تفاوت اساسی وجود دارد، و آن این که [ . . . ] می تواند به جای ناگفته ها و ناکرده ها ، این بار به جای گوینده بنشیند و در همین فرآیند جای گزینی شاید مفری باشد کوچک تر از گلوگاه پرنده ای ، شاید . . .

Posted by : آب / 10:53 AM
موضوع :

1 : حرف ها Links to this post  

Jul 27، 2007


. . . اسمش قرار بوده پیش از این که چیزهای دیگری باشد . هرچند گفته بوده که اصلا مهم نیست به چه اسمی صدایش کنند و مهم این است که چه غلطی قرار است بکند . من اما فارغ از آن دوست داشته ام چیزی صدایش کنم که کمی دوست تر داشته باشم . روزهای زیادی گذشته بوده که هزار اسم پرت بی ربط به ذهنش رسیده تا بالاخره پسندیده ایم که همین یکی باشد . بعد کمی من و من می کرده که می ترسیده لابد از این که مبادا دردسر شود و توله ای که پس میندازیم سر از لشگر انقلاب مخملین در بیاورد و بشود اولین عضو زیر شصت سال سپاه براندازان کهنسال ! چه قدر به گوشش مهمل خوانده ام تا زیر بار برود و راضی شود که در کنار آن یکی ، به تربیت این یکی هم فکر کند که زیاد لمپن نشود و به فکر درس و مشق و پیشرفت میهن باشد و گوشه گیر و کج خلق یا پرخاش جو و دشنام گو از آب در نیاید . که عصبانیت و افسردگیش را با ناسزاهای بی ناموسی یا هایکوهای پست مدرن بیرون نریزد و مثل آدم راه برود و حرف بزند . میان جهنم این روزها کار سختیست . قبول . اما گفته ام که شدنیست و تنها کافیست که کمی وقت بگذاری و حوصله کنی . کافیست کمی بیشتر روزهای تعطیل داشته باشی و کمی کمتر سیگار بکشی . نمی دانم از روی بی حوصلگی و خستگی بوده که با یک تکان سر ، از سر بازم کرده ، یا واقعا فهمیده که اینجا ، در این دنیای ابلهانه ی مجازی چه خبر است و چه باید بکند .
خسته است . می دانم . اما قرار است که بنویسند . " آب " و " خاک " . قبول که کمی بیشتر ازبسیاری از هم ولایتی ها به مرض حال کردن زبانی با سیاست مبتلا هستند اما قرار نیست سیاسی بنویسند . از سیاست بناست که بنویسند و از تمام چیزهای دیگری که در این ملک فارس بنا به بیماری تاریخی مردم و حاکمان رنگ سیاست پیدا کرده اند . از ادبیات ، از فرهنگ ، از جامعه ، از سینما ، از فلسفه ، از هنر و از هر چیز دیگری که می تواند کمی جنبه های غیر شخصی پیدا کند . نوشته هایشان ، تنها برداشت ها و ذهنیات شخصی روزهایشان است که معمولا به دنبال کمی نگاه کردن به این طرف و آن طرف ، مقداری اوقات فراغت ، احیانا چند نخ سیگار و یک فنجان قهوه پدید آمده است .
همه ی این ها را می نویسم که بعد از آن سر تکان دادنش خوب خوب فهمیده باشد که این جا نه منبر اپوزیسیونیست که اپوزیسیون بودن برایش به شغل تبدیل شده و نه مجله ی سایت اند ساند . اینجا تنها کافه ایست که قرار است بنشیند ، با دود سیگارش ، با مزه ی تلخ قهوه اش و با کتاب ها و روزنامه های زیر بغلش بازی کند ، فکر کند ، و احیانا چند سطری هم بنویسد . می نویسم ، که خوب خوب بفهمد که این همه ی آن چیزیست که این کافه-کتاب به او می دهد : چند دقیقه برای فراغت ، چند لحظه برای تامل ، چند سطر برای خواندن و نوشتن ، چند نخ سیگار برای بازی کردن با دودش و کمی قهوه ی تلخ برای مزه مزه کردن تمامی روزهایی که می گذرانیم . روزهایی ، که شاید از آخرین فرصت های نیمه ی مانده ی عمر هرکدام ما باشند . . .
*
همه ی این حرف ها را که می زنم ، سرش را بلند می کند ، خیره خیره نگاهم می کند و بعد از تکاندن خاکستر سیگارش ، باز سرش را تکان می دهد . می گویید فهمید ؟

Posted by : خاک / 8:48 AM
موضوع :

0 : حرف ها Links to this post